سلام.
حالتون خوبه؟؟؟
ببخشید یه مدت نبودم . مسافرت بودم. نه کامنتارو تایید کردم و جواب دادم ،نه بهتون سر زدم.

ما حدود یه هفته ای رفتیم تبریز. ۱۳ نفری. خیلی خوش گذشت خدایی.
با تموم مشکلاتش و سختیاش ، عالی بود.

شب اول خرمدره موندیم.
شب اونجا خیلی پشه بود. همینطوری که پتو رومون بود و خواب بودیم ،یوهو پسرداییم داد زد : وایییی پشه زد !!
اون یکی زنداییم که بشه زن عموی همین پسرداییم ، همون لحظه بهش گفت : پشه زد ، بابات که نزد داد میزنی !!
وای وای ما مردیم ینی از خنده !
اصلا کلن با وجود دایی دومیم ، مگه میشه بد بگذره؟؟
صبحا داییم ساعت۶ صبح میومد کنار من بلند بلند صدام میزد میگفت : زهرااااا زهرااااا، حسین میخواست بیدارت کنه من نزاشتم !!!
ینی ما آرامش نداشتیم صبحا از دستش !!!


بعدم که از خرمدره یه سره رفتیم تبریز. خیلی شهر قشنگیه. واقعا خوشم اومد.
رفتیم ائل گلی ، خیلی باحال بود خدایی. اونحا من وپسرداییم یه سره میپیچوندیم میرفتیم بستنی و آب طالبی و...
خخخ انقد آب طالبی خوردم که گلودرد کردم شبش شدید!!!
اوه اوه اونجا پسرایی که از کنارم میگذشتن ، ترکی تیکه مینداختن ، نمیفهمیدم چی میگن!!!!
حالا یه جمله من یاد گرفته بودم ، این بود : ترکی بیلمیره.یعنی من ترکی بلد نیستم.  خخخخ هرکی میومد یه چیزی بهم بگه سریع اینو میگفتم . اونم میفهمید و میگفت آهان و میرفت.
حالا نمیدونم واقعا معنیش این میشد یا چیز دیگه بود .معنیشو کسی میدونه بگه یوهو حرف بدی نزده باشم !!!!
خخخ پسرداییم میگفت تو که ترکی بلد نیستی پس چطور این جمله رو بلدی میگی!! خخخ خو چ میدونم ، باید یه چی بگم اینا بفهمن دیگه.


حاضرم قسم بخورم که مامانم و زنداییامو هیچوقت اینطور پایه ندیده بودم !!!
آخر شب منو مامانم و زنداییام رفتیم تو ائل گلی همینطوری دور بزنیم. وای وای چشم از این پسراشون بر نمیداشتن ، میگفتن تا ما براتو یه کیس مناسبشو پیدا نکنیم ول نمیکنیم !!! 
نشسته بودن دونه دونه همه رو ارزیابی میکردن!!!!
حالا من مرده بودم از خنده. دلمو گرفته بودم فقط به اینا میخندیدم !!!
تا اینکه یوهو یه نفر از جلومون رد شد ، چهاشونه ، قد بلند ، بدن ورزشکاری ، قیافه شبیه اروپاییا ، ته ریش !!! وای وای ، حاضرم اعتراف کنم که منم تا اینو دیدم خیرش شدم !!!
بعله ، بلند شدن دنبالش راه افتادن !!!!
یوهو آقاهه ایستاد عکس بگیره با مامانش ، اینا نشستن یکم جلوتر ، تا اومد از جلومون رد بشه ، خوردنش با چشماشون !!!!
حالا من حواسم به مامانش بود که داشت با کلی چشم غره مارو نگاه میکرد. :|
ینی خدایی آبرو نزاشتن برا من!!!

فرداش رفتیم کندوان اونجا اومدن عسل بخرن ، خانومه یه دختر داشت ،حرف تو حرف اومد  فهمیدیم دختره ازدواج کرده.  زنداییم پرسید دخترتون چند سالشه ؟ خانومه گفت ۱۵ سالشه . همون لحظه تمام نگاه ها دوخته شد به من !!!!
بعد زنداییم با یه حرکت یه سقلمه زد به من و گفت بیچاره ترشیدی !!!!!
من از شما دوستان میپرسم ، یه دختر۱۶ ساله ، ترشیده محسوب میشه؟؟؟؟؟؟
والا این سفر تماما دور و بر شوهر کردن بنده چرخید!!!!!

دو روز بعد رفتیم با تور تبریز گردی ، خونه ی استاد شهریار . خیلی برا من جالب بود. اونا چند تا توریست چینی بودن . بابام باهاشون دوست شده بود. باهاشون عکس گرفت و آدرس خونمونو بهشون داد.
حالا اداهایی که باهاشون میکرد که دیگه هیچی ، ما همه ولو شده لودیم رو زمین فقددد میخندیدیم ، مرده جبودیم ینی!

شب آخرم که رفتیم تبریز گردی ، مثل همیشه یه کافه پیدا کردیم و اونحا برا زنداییم تولد گرفتیم. خیلی باحال بود .

خلاصه انقددد ماحراها زیاده که نمیشه همشونو اینجا نوشت.
ببخشید اگه نگارشم مشکل داشت. انقد حرف زیاده برا گفتن که نمیدونستنم چطور بیانشون کنم.

حتما برین تبریز ، عالیه ، کندوان هم عالییییه .
به من که خیلی خوش گذشت .
درسته خیلی گرم بود. ولی خودشون میگفتن که شانس شکا این چند روز گرم شده ! شانسم نداریم ، والا !!!

روزای داغتون ، سرشار از اتفاقای قشنگ.



+وای وای چقد طولانی شد !!!!!
درکتون میکنم اگه نخونیدش !
چون من خودمم از اون سری آدمام که حال پستای طولانیو ندارم !!!!
ولی اگه بخونید منت بر سر ما مینهید .





تاریخ : شنبه 23 مرداد 1395 | 10:34 ق.ظ | نویسنده : زهرا❤ | نظرات